تبليغاتX
بانوی ایرانی

بانوی ایرانی

نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم
و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ...
می خواهم امروز را زندگی کنم ...
خواستی باش ... نخواستی نباش

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت15:28توسط آیدا | |

خدا کیفیت رو فدای کمیت نکن!!

کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت13:44توسط آیدا | |

مدام گفتی خیالت تخت!!!! من وفادارم.... و چه احمقانه، خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت13:40توسط آیدا | |

هر چه بگندد نمکش میزنند.... ، اخلاق گنده دماغ تورا هم نمک میزنم بامید انکه درست شود!

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت21:22توسط آیدا | |

شب که می شود
نبودن هایت را زیر بالشم می گذارم
و شجاعت خود را زیر سوال می برم ...
دوام می آورم تا فردا ؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت15:14توسط آیدا | |

بی تو ترك برداشته ام و به هر بهانه ای ، دلم می شكند ،گاهی گم می شوم پشت پنجره ها و سكوتم را بغض می كنم تا نشنوند صدای شكستنم را.

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت15:14توسط آیدا | |

هيچ گاه ويتريني نداشته ام

تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.

در قامت يک فروشنده دوره گرد عاشق تو شدم.
...

از اين روست که تمام خيابانهاي شهر

عشق مرا مي شناسند

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت15:13توسط آیدا | |

نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر...!

فقط می دانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفته ای بی آنکه نباشی.

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت15:12توسط آیدا | |

باز دلتنگیهایم را نجویده قورت دادم...امان از این زخم معده

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت15:11توسط آیدا | |

تو كجايي؟
در گسترهْ بي‌مرز اين جهان
تو كجايي؟
-من در دوردست‌ترين جاي جهان ايستاده‌ام:
كنار تو.
...
-تو كجايي؟
در گسترهْ ناپاك اين جهان
تو كجايي؟
–من در ناپاك‌ترين مقام جهان ايستاده‌ام:
بر سبزه شور اين رود بزرگ كه مي‌سرايد
براي تو.

احمد شاملو

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت1:34توسط آیدا | |

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …غصه هایت برای من …... همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند...
آنقدر بلندتا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…
صدای همیشه خوب بودنت را.

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت1:30توسط آیدا | |

من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان....
به همان خانه ی بی رنگ و ریا و همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد او مرا برد ولی برد ز یاد....!

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت1:29توسط آیدا | |

زیر بارانهای سخت زندگی می توان همدمی یافت که تو را زیر چتر عشق بگنجاند و
برایت تکیه گاهی شود تا تنهایی را حس نکنی ..تا نشکنی .. تا .. زیر چترت
آرام نشستم .آنقدر آرام که خوابم برد .چشمم را که باز کردم من بودم و چتر
.. رفتی.. من ماندم و یک دنیا سوال بی جواب ....

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت1:28توسط آیدا | |

سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود
بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود
که افق در پی وسعت آن گم می شد...
به تو می اندیشم...
به تو که حادثه ای در پس فردای منی...
به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...
به تو می اندیشم
مثل اندیشه یک برگ به گل
مثل پروانه به شمع
مثل عابد به عبادت
مثل عاشق به زیارت
و چه زیباست صدایت
و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...
 چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...
و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی تا عرش ....

+نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت0:15توسط آیدا | |

از در رسیدو مارو دیدو با نگاهی عاشق ما شد.....

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت22:43توسط آیدا | |

تولدم مبارک !!!!!       یک سال گنده تر شدم    :دی !!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت6:34توسط آیدا | |

من تو را به خاطر می آورم....

بی هیچ بهانه....

شاید دوست داشتن همین باشد ،

بی بهانه به خاطر آوردن...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت20:33توسط آیدا | |

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود


 شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت0:25توسط آیدا | |

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است .

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت14:6توسط آیدا | |

تو که نیستی تا ببینی

 گریه های هرشب من

بی حضور عاشق تو

چه عجیبه گریه کردن!

تو که نیستی تا ببینی

دل آسمون شکسته

جاده تا صبح قیامت

من و این پاهای خسته...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت3:33توسط آیدا | |

امروز دخترم آیدا ۲ سالش شد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت23:30توسط آیدا | |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت15:57توسط آیدا | |

روزی فکر می کردم اگر او را با غریبه ای ببینم , شهر را به آتش می کشم ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست .

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت22:23توسط آیدا | |

شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي
جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي
کوچ کردن دسته دسته آشنايان عندليبان
باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي
واي از دنيا که يار از يار مي ترسد
غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد
عاشق از آوازه ديدار مي ترسد
پنجه ي خنيا گران از تار مي ترسد
شه سوار از جاده هموار مي ترسد
اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد
ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهاي انتظاري بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلي گفتم بلا شد
گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم
آب از آبي نجنبيد خفته در خوابي نجنبيد
چشمه ها خشکيد و دريا خستگي را دم گرفت
آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشي ندارد عشق آغوشي ندارد
بر من و بر ناله هايم هيچکس گوشي ندارد
بازآ تا کاروان رفته باز آيد
بازآ تا دلبران ناز ناز آيد
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آيد
پاگل افشانان نگار دلنواز آيد
بازآ تا بر در حافظ سر اندازيم
گل بيفشانيم ومي در ساغر اندازيم
 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت0:28توسط آیدا | |

دلیل این همه ساده لوحی انسان از چیست؟

+نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت2:53توسط آیدا | |

نمیدونم تو زیادی بد اخلاقی یا من خیلی حساسم..!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت23:39توسط آیدا | |

اگر شیری درنده در برابرت باشد بهتر از آن است که سگی خائن پشت سرت باشد ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت19:55توسط آیدا | |

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد

طعنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت

دل تنگش سر گلچيدن از اين باغ نداشت

قدمي چند به آهنگ تماشا ز د و رفت

کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه کارش ميخورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زدو رفت

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت15:19توسط آیدا | |

دیگ به دیگ میگه / میازار موری که دانه کش است         ! ! !

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت1:58توسط آیدا | |

باز هم امشب

     ثانیه ها اسم تورا جار زدند 

               و 

            دقایق دوباره تنهایی منو تکرار زدند

        و نگاه تو......

        و

        سکوتی که در این عقربه ها میچرخید انگار

                 قلب مرا در چشمان تو دار زدند ...

+نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت1:21توسط آیدا | |